روزای بچگی با همه خاطراتش گذشت.
هرچند اون روزا گذشته ولی هنوز یکی از زیباترین ابعاد وجودمه که همیشه حفظش میکنم چون فکر میکنم زندگی بدون این بعد خیلی سرد و غمگین خواهد بود.
یاد روزایی که کارتون میدیدیم بخیر.
عاشق کارتون بودم
وقتی برنامه کودک شروع میشد از اون پسر کوچولو که کنار اون پرده قرمز قدم میزد و اون کبوتر پرده رو بالا میبرد گرفته تا اخر کارتون ها رو با اشتیاق نگاه می کردم.
یادمه تو این کارتونا از بعضی شخصیت های بد جنس می ترسیدم. مثلا توی کارتون پسر شجاع از رز سیاه می ترسیدم البته خوشبختانه بعد از اینکه گرفتنش و به سزای اعمالش رسید و موهاش رو تراشیدن دیگه ترسم ریخت.:)) . یا اون لاشخوره که کثیف بود و اون موشه همیشه میگفت :بچه ها مواظب باشید.
یادش بخیر.
دوران بی خبری و سادگی گذشت
25 سال گذشت مثل یک چشم بهم زدن.
شاید 50 60 سال دیگه بیشتر نمونده باشه.
حس عجیبی به ادم میده وقتی میدونی مسافری.
این دنیایی که پر از عجایبه و تو بدون اینکه خیلی چیزها رو کشف کنی بعد از یک مدت کوتاه باید همه رو بذاری و بری. سهم ما از درک این دنیا همین 60 سال عمره.
اره خیلی کمه. هرچی ازاینجا بیشتر میفهمی بیشتر میفهمی که چیزی نمیدونی.شاید 60 هزار سال هم کم باشه چه برسه به 60 سال.تازه کی میتونه همین رو تضمین کنه. شاید تا فردا بیشتر نباشی.
کی میدونه چند تا طلوع و غروب خورشید رو میتونی ببینی.
چند بار دیگه میتونی بخندی و گریه کنی؟
چند بار دیگه قلبت می تپه؟
چند بار دیگه میتونی به کسایی که دوستشون داری نگاه کنی؟
چند بار دیگه میتونی با عشق در اغوش بگیریشون؟
چند بار دیگه میتونی نفس بکشی؟
جواب اینارو هیچ کس نمیدونه.
فقط همه میدونن که یک بار میتونی زندگی کنی!
With a little love you will survive, do what you want, go your own way, coz it’s your life…
یک بار بهمون شانس زندگی توی این دنیای اسرار امیز داده میشه وتنها یک بار می تونیم از زیباییهای دل انگیزش لذت ببریم پس باید چشمامون رو خوب باز کنیم و ببینیم و نذاریم چیزای فرعی مارو از اصل دور کنن چون زیاد وقت نداریم.
این خود ما هستیم که میتونیم خودمون رو خوشبخت یا بدبخت ببینیم.
و این خداست که با اعتماد بهش میتونه بهمون کمک کنه که بهترینها نصیبمون بشه.
به امید اینکه تو سختیها تنها ارامش و تکیه گاه خداوند باشه نه هیچ چیز دیگه!