تبليغاتX
وبلاگی برای بچه های فیروزآباد میبد

وبلاگی برای بچه های فیروزآباد میبد


من را به غیر عشق به نامی صدا نکن

غم را دوباره وارد این ماجرا نکن

بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن

با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن

موهات را ببند دلم را تکان نده

در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن

من در کنار توست اگر چشم وا کنی

خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن

بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود

تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن

امشب برای ماندنمان استخاره کن

اما به آیه های بدش اعتنا نکن....


+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 11:5  توسط سالار  | 

من به باران غم عشق تو عادت کردم

خام عشقت شدم و ترک سلامت کردم

سایه را زلف سیاه تو به من داد نشان

سایه را سرمه ی چشمان سیاهت کردم

گر چه هرگز به همه عمر نکردی گنهی

جان خود را تبه از بار گناهت کردم

هر دلی یک دو سه روزی به دل ما دل بست

قلب خود دادم و احساس سخاوت کردم

مذهبت عاشقی و کار تو خون ریختن است

و اندرین مذهب رندانه عبادت کردم

تا ابد دل نگرانم سخن خاموشم

نشنوی پی نبری این که سلامت کردم

بعد از آن بوسه که آخر نرساندی به لبم

لب گزیدم به مه از مهر شکایت کردم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 11:2  توسط سالار  | 

در پی یک دوست:

روزای بچگی با همه خاطراتش گذشت.

هرچند اون روزا گذشته ولی هنوز یکی از زیباترین  ابعاد وجودمه که همیشه حفظش میکنم چون فکر میکنم زندگی بدون این بعد خیلی سرد و غمگین خواهد بود.

یاد روزایی که کارتون میدیدیم بخیر.

عاشق کارتون بودم

وقتی برنامه کودک شروع میشد از اون پسر کوچولو که کنار اون پرده قرمز قدم میزد و اون کبوتر پرده رو بالا میبرد گرفته تا اخر کارتون ها  رو با اشتیاق نگاه می کردم.

یادمه تو این کارتونا از بعضی شخصیت های بد جنس می ترسیدم. مثلا توی کارتون پسر شجاع  از رز سیاه می ترسیدم البته خوشبختانه بعد از اینکه گرفتنش و به سزای اعمالش رسید و موهاش رو تراشیدن دیگه ترسم ریخت.:)) . یا اون لاشخوره که کثیف بود و اون موشه همیشه میگفت :بچه ها مواظب باشید.

یادش بخیر.

دوران بی خبری و سادگی گذشت

25 سال گذشت مثل یک چشم بهم زدن.

شاید 50 60 سال دیگه بیشتر نمونده باشه.

حس عجیبی به ادم میده وقتی میدونی مسافری.

این دنیایی که  پر از عجایبه و تو بدون اینکه خیلی چیزها رو کشف کنی بعد از یک مدت کوتاه باید همه رو بذاری و بری. سهم ما از درک این دنیا همین 60 سال عمره.

اره خیلی کمه. هرچی ازاینجا بیشتر میفهمی بیشتر میفهمی که چیزی نمیدونی.شاید 60 هزار سال هم کم باشه چه برسه به 60 سال.تازه کی میتونه همین رو تضمین کنه. شاید تا فردا بیشتر نباشی.

کی میدونه چند تا طلوع و غروب خورشید رو میتونی ببینی.

چند بار دیگه میتونی بخندی و گریه کنی؟

چند بار دیگه قلبت می تپه؟

چند بار دیگه میتونی به کسایی که دوستشون داری نگاه کنی؟

چند بار دیگه میتونی با عشق در اغوش بگیریشون؟

چند بار دیگه میتونی نفس بکشی؟

جواب اینارو هیچ کس نمیدونه.

فقط همه میدونن که یک بار میتونی زندگی کنی!

 

With a little love you will survive, do what you want, go your own way, coz it’s your life…

یک بار بهمون شانس زندگی توی این دنیای اسرار امیز داده میشه وتنها یک بار می تونیم از زیباییهای دل انگیزش لذت ببریم پس باید چشمامون رو خوب باز کنیم و ببینیم  و نذاریم چیزای فرعی مارو از اصل دور کنن چون زیاد وقت نداریم.

این خود ما هستیم که میتونیم خودمون رو خوشبخت یا بدبخت ببینیم.

و این خداست که با اعتماد بهش میتونه بهمون کمک کنه که بهترینها نصیبمون بشه.

به امید اینکه تو سختیها تنها ارامش و تکیه گاه خداوند باشه نه هیچ چیز دیگه!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 9:52  توسط سالار  | 

 

خاکم به سر ، زغصه به سر ، خاک  اگر  کنم

                            خاک وطن که رفت ، چه خاکی بسر کنم؟

 

آوخ کلاه نیست وطن تا که از سرم

                                     برداشتند ،  فکر   کلاهی دگر  کنم

 

مرد آن بود که این کلهش بر سر است و من:

                            نا  مردم  ار  به  بی کله ،  آنی  بسر  کنم

 

من آن نیم که یکسره  تدبیر مملکت

                                    تسلیم هرزه  گرد  قضا  و  قدر  کنم

 

زیر و  زبر  اگر  نکنی  خاک  خصم  ما

                                   ای چرخ ! زیر وروی تو ، زیر و زبر  کنم

 

جائی ست آرزویم ، اگر من به آن رسم

                                  از روی نعش لشکر دشمن  گذر  کنم

 

خطاب به اردکانی ها::

 

هر آنچه می کنی؟بکن ای دشمن قوی !

                            من  نیز  اگر  قوی شدم  از  تو   بتر کنم !!

 

من آن نیم  که به مرگ  طبیعی  شوم  هلاک

                              وین کاسه خون به بستر راحت هدر کنم

 

معشوق«عشقی»ای وطن،ای عشق پاک من!

                         ای آن که ذکر عشق  تو  شام  و  سحر  کنم:

 

«عشقت نه سرسری است که از سر بدر شود»

                        مهرت  نه  عارضیست   که   جای   دگر   کنم

 

« عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم»
                                « باشیر  اندرون شد و با جان به در کنم »

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 9:50  توسط سالار  | 

رسول خدا صلى اله عليه و آله با اصحاب خويش در مسجد نشسته بود، و صداى سقوط هولناكى شنيدند، پس از آن در هراس شدند. آن حضرت فرمود: آيا مى دانيد اين صدا از چيست ؟
گفتند: خدا و رسولش بهتر مى دانند. فرمود: سنگى هفتاد سال از بالاى جهنم افكنده شده اكنون به قعر آن رسيده است و از سقوط آن اين صدا پديد آمد، هنوز كلمات آن حضرت به پايان نرسيده بود كه فغان و فرياد بر مردن منافقى از منافقان مدينه بر آمد و عمر وى هفتاد سال بود. رسول خدا صلى اله عليه و آله فرمود: الله اكبر، صحابه فهميدند كه اين سنگ همان منافق بود، و او از زمانى كه خدايش خلق كرد به جهنم فرو مى رفت ، پس ‍ هنگام مردن در قعر جهنم قرار گرفت خداى تعالى فرمود: منافقان در درجه پايين دوزخند .
از حديث شريف معلوم مى شود كه جهنم باطن دنياست ، و در عيون قبلى بيان شد كه مراد از ورود بر آتش در قول حق تعالى و ان منكم الا واردها كان على ربك حتما مقضيا و مراد ورود بر دنياست ، و لذا وقتى از آن حضرت در شمول آيه نسبت به ايشان صلى اله عليه و آله مى پرسند، فرمود: جزناها و هى خامدة ما از آن در حال خاموشى عبور كرديم .
يعنى چنگال هاى دنيا در ما فرو نرفت و در دامش نيفتاديم ، و وابستگى هاى آن به دامن ما نچسبيد، و افتادن آن منافق در جهنم به اين معناست كه حالات وى ملكات رذيله شده ، و رسيدن به قعر جهنم صورت تمكن آنهاست . و علم صحابه به آن واقعه هولناك شگفت آور به تصرف رسول خدا صلى اله عليه و آله در گوش هاى آن ها بوده به گونه اى كه تمثل ملكات آن منافق را به صورت آن صداى هولناك شنيدند.
و اين اميدوار به رحمت پروردگارش را بارها شبيه اين تمثل روى آورد، از جمله اين كه مردى را به صورت كفتار ديد، معلوم گرديد كه وى رباخور است ، علاوه بر اين كه بسيارى از سلاك الى الله را ديده كه نظير اين كشف از احوال و ملكات اشخاص به صور خوش و يا زشت بر طبق آن ملكات به ايشان روى آورد، و برخى از اين سلاك ، اساتيدم و برخى از آنها از شاگردانم بودند، ذلكت فضل الله يوتيه من يشاء.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 15:35  توسط سالار  | 

سلام بچه های عزیز فیروزآباد

مفتخرم که بنده توانستم وبلاگی را راه اندازی و درباره بچه های فیروزآباد مطلب بنویسم.

بچه ها نظرتون رو بدین.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 15:33  توسط سالار  |